خداوندا ... مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن!
تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را برهم نریزد ...
دکتر شریعتی
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 13:33  توسط مجتبی
|
لیوان اگر دستت هست
زمین بگذار
موکول کن به بعد
نوشیدنت را
تشنه تر از لب ه های لیوان
ذهن دوستی ست که
در حسرت شنیدن
کلامی صادقانه بسر میبرد ...
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 13:31  توسط مجتبی
|
در جهان هرگز نشو مدیون احساس کسی
تا نباشد رایگان مهرت گروگان کسی
گوهر خود را نزن بر سنگ هر ناقابلی
صبر کن پیدا شود گوهرشناس قابلی
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 13:29  توسط مجتبی
|
داستان زیر در ظاهر داستانی فکاهی و طنز به نظر میرسه ولی ارزش لحظه ای توقف و تامل کردن رو داره ....
==========================================
ملانصرالدین به یکی از دوستانش گفت: خبر داری فلانی مرده؟
دوستش گفت: نه! علت مرگش چه بود؟
ملا گفت: علت زنده بودن آن بیچاره معلوم نبود چه رسد به علت مرگش!
======================
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 13:29  توسط مجتبی
|
آدم در طول زمان تغییر میکنه و گاهی این تغییر اونقدر کند اتفاق میوفته آدم متوجه اون تغییر نمیشه ...
هر روز خودت رو جلوی آینه میبینی ولی بعد از سالها متوجه گذر عمر و بالا رفتن سن ات میشی ....
در مورد اخلاق هم همینطوره ... گاهی به اینکه آدم خوب و خوش اخلاقی هستیم می بالیم و از اینکه دیگران هم اینو میگن خوشحال میشیم ...
اما شاید گاهی پیش اومده که دیگه کسی اون حرفها رو نمیزنه ... شاید متعجب بشیم که چرا ؟
دلیلش شاید عوض شدن اخلاق و منش ما باشه ...
گاهی فقط فکر میکنیم خوبیم ... فقط همین
ولی داستان چیز دیگریست ...
بله در طول مسیر ما عوض شدیم ... و دیگه اون خوب سابق نیستیم ...
به همین سادگی ...
گاهی باید ترمز دستی رو کشید و پیاده شد ... یک استراحت کوتاه کرد ... نگاهی به نقشه کرد و دید آیا از مسیر منحرف شدیم یانه ... و سپس مسیر رو اصلاح کرد ...
======================
یک ماشین مسابقه هرچقدر هم تند برونه اگه در مسیر اشتباه قرار بگیره هرچقدر هم تند بره به مقصد که نمیرسه هیچ ... بلکه دورتر هم میشه ...
======================
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 13:28  توسط مجتبی
|
می توان پر کرد...
فاصله هایی بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــند را...
با یک پیام ساده و کوتاه...
کافیست بنویسی :
"دوستت دارم..."
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 13:28  توسط مجتبی
|
اگر یک بار دیگر به دنیا می آمدم بسیار سبک تر گردش می کردم. در بهار با پای برهنه زودتر به راه می افتادم و در خزان با همان پاها، دیرتر برمی گشتم، بیشتر می رقصیدم شنگول تر اسب سواری می کردم و داوودی های بیشتری می چیدم. نادین استیر
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 12:57  توسط مجتبی
|
كيستم ؟ كجا بودم ؟ در تفكر حيرانم
گاه مست و مدهوشم گه ز سر رود هوشم
گه ببزم عشاقان گه چو گل پريشانم
گه چو صبح نوراني گه چو شام ظلماني
گه بتخت سلطاني گه فقير و حيرانم
گه روم به ميخانه گه روم به بتخانه
گه روم سوي مسجد گه بزير قر آنم
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 12:53  توسط مجتبی
|
مدت ها بود سه چیز را ترک کرده بودم
شعر را... ماه را.... و تو را ...
امروز که به اجبار قلبم را ورق زدم
هنوز اولین سطر را نخوانده
تو را به خاطر آوردم و شب هاي مهتاب را...
ولی نه...!! باید ترک کنم
هم تو را....هم شعر را .... و هم٬ همه ی شب هایی را که به ماه نگاه می کردم...
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 12:52  توسط مجتبی
|
من از اون آسمون ِ آبی می خوام
من از اون شب های ِ مهتابی می خوام
دلم از خاطره های ِ بد جدا
من از اون وقتای ِ بی تابی می خوام
من می خوام یه دسته گل به آب بدم
سیبی از شاخه ی ِ حسرت بچینم
بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ِ ایوون ِ بهاره دل ِ من
یه بیابون لاله زاره دل ِ من
من از اون آسمون ِ آبی می خوام
من از اون شب های ِ مهتابی می خوام
دلم از خاطره های ِ بد جدا
من از اون وقتای ِ بی تابی می خوام
مثل ِ یک دسته گل ِ اقاقیا
دلم آواز می کنه، بیا ! بیا !
تو می ری، پشت ِ علف ها گم می شی
گل ِ ایوون ِ بهاره دل ِ من
یه بیابون لاله زاره دل ِ من
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 12:52  توسط مجتبی
|